مرتضى راوندى
326
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نكوئى كن امسال چون دِه تراست * كه سال دگر ديگرى دِهخداست . « 1 » هرآنگه كه عيبت نگويَند پيش * هنر دانى از جاهلى عيب خويش چه خوش گفت يك روز داروفروش * شفا بايدت داروى تلخ نوش اگر شربتى بايدت سودمند * ز سعدى ستان تلخ داروى پند به پرَويَزنِ مَعرفت بيخته * به شهد ظرافت برآميخته . « 2 » تقريبا در غالب آثار منظوم سعدى ، اعمال و رفتار خداوندان قدرت مورد انتقاد قرار گرفته و نتايج و آثار شوم ظلم و بيدادگرى به حكام و فرمانروايان و دادرسان تذكر داده شده است : به نوبتاند ملوك اندرين سپنجسراى * كنون كه نوبت تُست اى مَلِك به عدل گراى چو دوستى كند ايام ، اندكاندك بخش * كه بارِ ، باز پسين دشمنيست جُمله رُباى . . . دِرَم به جور ستانانِ زَر به زينت ده * بناى خانه كنانند ، بام قصر انداى به عاقبت خبر آمد كه مُرد ظالم و مُرد * به سيم سوختگان ، زرنگار كرده سراى بُخور مجلسش از نالهاىِ دودآميز * عقيق زيورش از ديدههاى خون پالاى دو خصلتاند نگهبان ملك و ياوَر دين * بگوشِ جانِ تو پندارم ايندو گفت خداى يك كه گردن زورآوران به قهر بِزَن * دوم كه از در بيچارگان به لطف درآى . . . « 3 » * اى نَفس اگر به ديدهء تحقيق بنگرى * درويشى اختيار كُنى بر توانگرى اى پادشاه شهر ، چو وقتت فرارسد * تو نيز با گداى مَحّلت برابرى گر پنج نوبَتَت به دَرِ قصر مىزنند * نوبت به ديگرى بگذارى بگذرى دنيا ز نيست عشوهده و دلستان و ليك * با كس به سر همىنبرَد عهد شوهرى آبستنى كه اينهمه فرزند زاد و كُشت * ديگر كه چشم دارد از او مهر مادرى ؟ . . . مردى گمان مَبر كه به پنجه است و زور و كتف * با نفس اگر برايى ، دانم كه شاطرى « 4 » هشدار نانيفكَنَدت ، پيروى نفس * در ورطهاى كه سود ندارد شناورى گر قدر خود بدانى قدرت فزون شود * نيكو نهاد باش كه پاكيزه پيكرى دعوى مكن كه برترم از ديگران به علم * چون كبر كردى از همه دو نان فروترى
--> ( 1 ) . همان كتاب ص 247 . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 255 . ( 3 ) . همان كتاب ، قصايد فارسى ، ص 483 . ( 4 ) . چالاك